حكيم زجاجى

436

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

درم داد هارون بدان نامدار * كه خادم نبد رفت . . . مار 380 چو هارون سوى . . . آمد به راز * به شكرانهء آن زن سرفراز به قاضى ببخشيد كازده بود * همان زر كه هارون فرستاده بود ازآن‌پس دو ده بدره دادش رشيد * به خروار آن شب ز شه دركشيد هنرمند ضايع نماند به جاى * نهد بر سر هفت سياره پاى ابو يوسف از پيش درويش بود * فرومانده و زار و دلريش بود 385 بدان‌سان كه روزى يكى نامدار * به پرسيدنش رفت با چند يار ورا جاى در حجره‌اى تنگ بود * گليمى به زيرش سيه‌رنگ بود چو مىرفت بيرون از آن خانه مرد * ورا كوزه‌اى بود پرآب سرد برآن كوزه زد مرد فرخنده‌پاى * بيفتاد و بشكست حالى به جاى پى كوزه بو يوسف از ديده آب * بباريد شد پر ز اندوه و تاب 390 پژوهنده گفتا كه اين گريه چيست * پى كوزه‌اى چند خواهى گريست مرا گفت كردى تو بىپاودست * از آن‌دم كه در كوزه آمد شكست بدين شستمى روز و شب دست و روى * گهى كوزه بودى و گاهى سبوى بهاى يكى كوزه آب دگر * ندارم از آنم پر از خون جگر درم داد گوينده او را چهار * كزاين كوزه خر ، خون ز ديده مبار 395 كه ضايع نماند هنرهاى تو * شود برتر از مشترى جاى تو ورا عمر هشتاد و نه سال شد * به آخر بدان‌سان نكوحال شد كز اندازه بيرون ورا بود مال * بگويم بزرگى آن بىهمال كز او باز پيراهن اى نامدار * به ميراث آماده بد شش هزار ز زر هر يكى را يكى بند بود * ز ابريشم كهنه پيوند بود 400 بر آن هر يكى بسته بد يك درست * زر سرخ آن مرد دانا و چست پس از بو حنيفه به فرخنده‌فال * بماند آن پسنديده سى و دو سال كتابى « 1 » پسنديده تصنيف كرد * به گردون از آن روى شد نام مرد هر آن كس كه از علم سرمايه ساخت * ورا بر فلك مشترى پايه ساخت

--> ( 1 ) سوالى